ناصر خسرو
30
وجه دين ( فارسى )
است مر دو چيز را [ كه ] با يكديگر آميخته باشند منظومتر شايد گفتن و اندرو خير و صلاح بيشتر باشد . لاجرم حيوان بجسم مانند اين عالم است كه از آن طبايع است و برين عالم بروح احساس منفصل فضل دارد و بر عالم طبايع ، پس درست شد كه حيوان تمامتر است از عالم كه مرو را روح است و اين عالم را روح نيست ، و چون ازين عالم ناتمام چيزى تمامتر ديديم دانستيم كه از ناتمام جز بغايت تمامى ديگر پديد نيايد ، و چون درست كرده بوديم كه صنع اندر اين عالم مر آن عالم راست گفتيم كه آن عالم كه صنع او تمامست لازم آيد كه تمامست و هرچه تمام باشد باقى باشد . و دليل آريم بدان كه آن عالم باقى است ، گوئيم « 1 » چون مرين عالم را همىبينيم « 2 » گردنده است از حال به حال و حقيقت فنا گشتن حال موجود است از آن معنى كه مرو را وجود خوانند « 3 » ، و چيزى كه اندر جزويات خويش فنا پذيرد لازم آيد كه روزى كلّيّت او فنا پذيرد ، و انواع فنا اندرين عالم بسيار است و « 4 » از جاكول شدن اضداد بر اضداد اندرو چون مرده شدن زنده و روشن شدن تاريك و گنده شدن خوشبوئى و جز آن ، و اينهمه دليل فناست از بهر آنكه فنا ضدّ بقاست همچنانكه تاريكى ضدّ روشنى است و عدم ضدّ وجود است پس اين فناهاى جز وى دليل هميكند بر فناى اين عالم بكلّيّت . و چون اين مصنوع را فنا درست شد بقاى آن عالم كه او صانع است درست شد از بهر آنكه صانع را بر مصنوع شرفست چنان كه بقا را بر فنا شرفست ، و صنعت اندرين عالم عرضى است و بقاى اين عالم نيز عرضى
--> ( 1 ) نخ : گويم . ( 2 ) نخ : بينم . ( 3 ) يعنى گشتن حال موجود از آن معنى كه مرو را وجود خوانند حقيقت فناست . ( 4 ) ظ ، اين « واو » زايد به نظر مىآيد .